|
Mythology,symbols and ancient astronomy
|
||||
یک آمدم نمی دانم از کجا لیک آمدم رویاروی خویش راهی دیدم پس گام نهادم خواسته یا ناخواسته رونده می مانم چگونه آمدم و چگونه راهم را دیدم؟ نمی دانم دو در این هستی آیا من نو باوه ام یا کهن؟ آزادم و رها یا گرفتار و در بند ها؟ آیا که خدای خویشم یا سرسپرده ی تقدیر؟ می خواهم بدانم اما نمی دانم! سه آیا پنداری پیش از اینکه انسانی درست بوده باشم نابود و پوچ بودم یا شاید چیزی بودم؟! این چیستان را گشایشی است یا نا گشوده ی جاوید است؟ نمی دانم و چرا نمیدانم؟ نمی دانم چهار گفتند: دانا ترین مردمان به راز ها ساکنان کنشت هایند می گویم: اگر این پندار درست باشد پس راز آشکار است شگفتا! چگونه چشمه ی خورشید را چشمهای پنهان در پرده ها در می یابد و چشمانی که در پوشش نیست نمی بیندش؟ نمی دانم! پنج اگرگوشه گیری پرهیز گاری باشد پس گرگ راهب است و بیشه ی شیران دیر است کاش می دانستم آیا پرهیزگاری می میراند یا زنده می کند خواسته ها را؟ چگونه پرهیزگاری پاک کننده ی بزه است باآنکه خود بزه است؟نمی دانم شش اگر مرگ تاوان است پاکی را گناه چیست؟ و اگر پاداش است فرو مایگی را چه برتری است؟ و هرگاه مرگ و آنچه از نان و پاداش درآنست باشد پس چرا نامها گناه و ثواب می گردد؟ نمیدانم هفت آیا پس از مرگ برانگیخته می شوم با همین خرد و کالبد؟ آیا پنداری به تمامی برانگیخته می شوم یا پاره ای از من برانگیخته می گردد؟ آیا کودک برمی خیزم یا پیر زنده می گردم؟ پس آیا بعد از دوباره زنده شدن خویشتن را می شناسم؟ نمی دانم هشت بی گمان من آمدم و خواهم رفت من چیستانی هستم و رفتنم همچون آمدنم طلسم است و آن که این چیستان افکند خود طلسمی دشوارتر آرام باش ستیزه مکن خرسند آنکه گوید: نمی دانم
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 8:2 AM توسط Nikita |
مایستر اکهارت می گوید: عشق درد نمی شناسد. این دقیقا همان چیزی است که تریستان می گوید: من به خاطر عشقم با کمال میل عقوبت جهنم را می پذیرم. تریستان عشق را تجربه می کرد و مایستر اکهارت درباره ی آن صحبت می کرد. درد عشق نوع دیگری از درد نیست بلکه درد زندگی است. می توان گفت درد شما همان جایی است که زندگی شما وجود دارد. در یکی از اسطوره های ایرانی آمده است که شیطان به دلیل عشق بیش از حد به خداوند به عقوبت جهنم محکوم می شود. داستان تعظیم نکردن شیطان به انسان را در مسیحیت خود پرستی او تفسیر کرده اند. اما در روایت ایرانی او نمی تواند به انسان تعظیم کند چون خداوند را عاشقانه دوست دارد-او فقط میتواند به خداوند تعظیم کند. خداوند علایم خود را تغییر داده اما شیطان چنان خود را به مجموعه ی علایم نخستین متعهد کرده بود که نتوانست آن را نقض کند و سپس خداوند او را به جهنم تبعید می کند. بدترین دردهای جهنم غیاب معشوق است. اما شیطان چگونه این وضعیت را در جهنم تاب می آورد؟ با خاطره ی بازتاب صدای خداوند هنگامی که می گوید: برو به جهنم. در زندگی بزرگ ترین جهنمی که می توان شناخت جدا افتادن از کسی است که دوستش دارید. داستان ایرانی دیگری درباره ی آدم و حوا وجود دارد: آنها درآغاز یکی بودند و همچون نوعی گیاه رشد کردند. اما سپس از هم جدا شدند. به دو موجود تبدیل شدند و فرزندانی به وجود آوردند. آنها فرزندان خود را چنان دوست داشتند که آنها را خوردند. خداوند با خود فکر کرد: این طور نمی شود. سپس عشق پدر و مادر به فرزندان را به میزان نود و نه و نه دهم درصد کاهش داد تا والدین نتوانند فرزندان خود را بخورند. این نوعی از عشق است که مادران باید یاد بگیرند آن را کاهش دهند. در هند آیین هایی بود که به مادران کمک می کرد بخصوص به پسران خود اجازه ی رفتن بدهند. مربی یا پیش نماز خانواده از مادر می خواست چیزی را که بیش از هر چیز دوست دارد به او بدهد. این چیز معمولا جواهری ارزشمند یا چیزی از این قبیل بود. سپس تمرین های دیگری وجود داشت که در جریان آنها مادر یاد می گرفت عزیزترین چیز خود را از دست بدهد. سرانجام یاد می گرفت به پسر خود اجازه ی رفتن بدهد. عشق نقطه ی سوزان زندگی است و چون سراسر زندگی غم انگیز است عشق نیز غم انگیز است. هر چه عشق نیرومند تر باشد درد آن نیز بیشتر است. عشق خود نوعی درد است- درد حقیقتا زنده بودن. پایان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 7:40 PM توسط Nikita |
این پست از مباحث گرانبهای دکتر جوزف کمبل- جامعه شناس و اسطوره شناس معاصر- در مورد جنبشی است که سنتی جدید را در زمینه ی عشق در اروپا به وجود آورد و به اصطلاح عشق را برای عشق خواستار بود. تروبادورها اشرافیت پرووانس و بعدا سایر بخش های فرانسه و اروپا بودند و در آلمان با عنوان مینه سینگرز شناخته می شوند به معنی خوانندگان عشق. مینه واژه ی آلمانی قرون وسطا و به معنی عشق است. آنان شاعرانی بودند که خصلتی معین داشتند. کل سنت تروبادوری در 1209 در جهاد معروف آلبی ژن ها- یکی از هولناک ترین جنگها ی صلیبی تاریخ اروپا- که آتش آن را پاپ اینوسنت سوم برافروخت از بین رفت. تروبادورها با بدعت آلبی ژن ها که درآن دوران متداول بود پیوند برقرار کردند. جنبش آلبی ژن درواقع اعتراضی علیه روحانیت قرون وسطا بود. لذا تروبادورها و تحول فکر عشق در میان آنها به شیوه ای بسیار پیچیده با زندگی مذهبی در آمیخت. آنها به روانشناسی عشق علاقه ی فراوان داشتند. درغرب نخستین کسانی بودند که عشق را به شکل امروزی-همچون رابطه ای چهره به چهره- مورد توجه قرار دادند. پیش از آن عشق صرفا اروس یا خدایی بود که میل جنسی را درا نسان بر می انگیخت. مردم چیزی در مورد دلدادگی نمی دانستند. دلدادگی امری شخصی است که تروبادورها آن را درک کردند. اروس و آگاپی(عشق معنوی مسیحی) عشق هایی غیرشخصی اند. آگاپی دوست داشتن همسایه به اندازه ی خویش است- عشق معنوی است. فرقی نمی کند که همسایه چه کسی باشد. تروبادورها دلدادگی را به مثابه عالی ترین تجربه ی معنوی درک می کردند.دلدادگی به روایت تروبادوره ها نوعی ازتصرف است که درپی تلاقی نگاه هاصورت می گیرد. این تلقی کاملا مغایر با همه ی چیزهایی است که کلیسا توصیه می کند به این دلیل که این تاکید برفرد را به غرب داده است. اینکه شخص باید به تجربه ی خود اعتماد کند و این در مقابل نظام ماشینی و یکپارچه ی کلیسا است. در فرهنگ های سنتی ترتیب ازدواج را خانواده ها می دادند. در قرون وسطا این نوع ازدواج به وسیله ی کلیسا تقدیس می شد. لذا فکر تروبادورها مبنی بر نوعی دلدادگی واقعی چهره به چهره بسیار خطرناک بود و زنا محسوب می شد. در افسانه ی تریستان ایزولده نامزد ازدواج با شاه مارک است. آنها هیچ گاه یکدیگر را ندیده ا ند. تریستان ماموریت می یابد که ایزولده را نزد شاه مارک ببرد. مادر ایزولده نوعی مهردارو تهیه می کند تا دو نفری که قرار است با هم ازدواج کنند به یکدیگر عشقی واقعی پیدا کنند. این مهردارو به پرستاری سپرده می شود که قرار است همراه ایزولده برود. مهردارو بدون مراقب می ماند و تریستان و ایزولده به گمان آنکه شراب ا ست آن را می نوشند. آنها در دام عشق یکدیگر گرفتار می شوند اما آنها قبلا عاشق بوده اند و این موضوع را نمی دانسته اند. مهردارو فقط این عشق را آشکار می سازد. از دیدگاه تروبادورها مسئله آن است که شاه مارک و ایزولده به واقع صلاحیت لازم برای عشق ندارند. آنها هیچ گاه یکدیگر را ندیده اند. ازدواج واقعی از بازشناسی همانندی در دیگری سرچشمه می گیرد. نزدیکی جسمی صرفا بستری آیینی برای تایید این موضوع است. عکس آن یعنی اینکه ابتدا علاقه ی جسمانی ایجاد شود و سپس جنبه ای معنوی پیدا کند اتفاق نمی افتد. در تریستان هنگامی که زوج جوان مهردارو را می نوشند و ندیمه ی ایزولده متوجه می شود نزد تریستان می رود و می گوید: تو مرگ خود را نوشیده ای. و تریستان می گوید: منظورت از مرگ من این درد عشق است؟ -یکی از نکات مهم آن بود که شخص بیماری عشق را احساس کند. تریستان می گوید: اگر منظورت از مرگ من مجازاتی است که در صورت جدا شدن باید تحمل کنم آن را می پذیرم و اگر منظورت از مرگ من مجازات ابدی در آتش جهنم است آن را نیز می پذیرم. این موضوع بسیار مهم است. آنچه او می گفت این است که عشق از درد و مرگ و هر چیز دیگری بزرگ تر است. این تلقی تایید مصممانه ی رنج زندگی است. واگنر در اپرای بزرگ خود درباره ی تریستان و ایزولده می گوید: در این جهان بگذار دنیای خود را داشته باشم خواه به عقوبت جاودانی گرفتار شوم یا نجات یابم. -قابل توجه دوستان اهل متال ذکر می کنم که نام بند سمفونیک متال Tristania هم از افسانه ی تریستان گرفته شده. ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 7:3 PM توسط Nikita |
خوشه ی پروین: Pleiades یا خوشه ی پروین از اولین ستاره گانی بودند که در تاریخچه ی ادبیات چین در 2350 ق.م و قدری دیرتر درآثار هسیود و ادیسه ی هومر در حدود 1000 سال قبل از میلاد مسیح ظاهر شدند. Pleiades به معنی تجمع فاخته ها که البته این اسم از افسانه ی یونانی آن گرفته شده.در یونان پلیادس هفت خواهر به نام های: میا. الکترا . تایجته . آلسیونه . سلیونو. آستروپ و مروپ بودند. آنها فرزندان اطلس خدایی که آسمان را بر دوش نگاه داشته وحوری دریایی پلیون(محافظ کشتیرانان) بودند. پلیادس باکره گانی همنشین آرتمیس الهه ی شکار و ماه بودند. یک روز درحالی که آنها در کمین گوزن ماده ای بودند شکارچی بزرگ اریون سرگرمی معصومانه ی آنها را بهم زد و آنها هراسان فرار کردند. زیبایی آنها او را شدیدا تحت تاثیر قرار داد و او بی رحمانه آنها را تعقیب کرد. آرتمیس نزد زئوس شکایت کرد و مداخله ی او را خواستار شد. زئوس هفت خواهر را به دسته ای فاخته تبدیل کرد و آنها به آسمان پرواز کردند. آرتمیس از بی حرمتی آشکار اوریون عصبانی شد و انتقامش را از اوریون گرفت. آپولو برادر آرتمیس با اوریون رو در رو شد و عقرب غول پیکری را فرستاد تا به اوریون حمله کند. زئوس شکارچی مرده را در آسمان قرار داد تا برای همیشه در تعقیب بیهوده ی پلیادس در آسمان باشد به همراه صورت فلکی عقرب در تعقیب او. تنها شش ستاره از خوشه ی پروین با چشم غیر مسلح قابل رویت است. یونانیان کهن شرح می دهند که همه ی خواهران به غیر از مروپ با خدایان ازدواج کردند. اما مروپ با انسانی به نام سیسیفوس پادشاه کورینت که محکوم به غلتاندن سنگی بر روی کوه بود ازدواج کرد و فنا ناپذیری خود را از دست داد. داستانی دیگر در مورد ستاره ی گمشده به الکترا باز می گردد. وی جده ی خاندان سلطنتی تروی بود. پس از نابودی تروی غم و اندوه بر او چیره شد و خواهرانش را ترک گفت و به ستاره ای دنباله دار تغییر شکل یافت. از آن به بعد به نماد سرنوشت بد و فنا شده تبدیل شد. افسانه ی ستاره ی ناپدید شده انعکاسی است از افسانه های فولکلور یهودی. هندو و مغولی. آنها بر اساس اتفاقی واقعی پایه گذاری شده اند. مدارک علمی گواه بر آن است که ستاره ای در این خوشه نزدیک به پایان هزاره ی دوم قبل از میلاد از بین رفته. داستانی مشابه با افسانه ی یونانی از کایووا قبیله ای از آمریکای شمالی روایت می کند که هفت باکره توسط روح بزرگ به آسمان فرستاده می شوند تا از شر خرس غول پیکر در امان بمانند. روح بزرگ مائوتیپ یا برج شیطان- مقبره ی ملی وایومینگ- را ساخت تا از دست خرس در امان باشند. خط های عمودی بر روی سطح صخره را جای پنجه های خرس می دانند که برای بالا رفتن از کوه استفاده کرده. وفتی که خرس به نزدیکی باکره ها رسید روح بزرگ آنها را به مکانی امن در آسمان منتقل کرد. در افسانه ی قبیله ی ناواهو بعد ازاینکه زمین ازآسمان جدا شد خدای آسمان سیاه خوشه ای ازستاره ها بر روی قوزک پایش داشت.آنها پسران سنگ چخماقی بودند. دراولین رقص خدای سیاه با هر بار کوبیدن پای او بر زمین پسران چخماقی از بدنش به بالا می پریدند.ابتدا بر روی زانو سپس ران و شانه و سرانجام بر روی پیشانی.جایی که برای اقامت در آن ماندند آسمان بود. قبیله ی بلک فوت در جنوب آلبرتا و شمال مونتانا معتقد بودند که این خوشه ی ستاره ای پسران یتیمی هستند که از قبیله طرد شدند. دسته ای از گرگ ها با آنها دوستانه رفتار کردند و تنها همدمشان شدند. آنها به خاطر زندگی خسته کننده برروی زمین غمگین شدند پس از روح بزرگ خواستند که به آنها اجازه دهد تا در آسمان تفریح کنند و او آنها را به عنوان ستارگانی کوچک در آسمان قرار داد. به عنوان یادآوری ظلمی که به پسران شد در مقابل مهربانی حیوانات هرشب افراد قبیله با زوزه ی گرگ هایی که به دنبال دوستان گمشده شان می گردند رنجور می شوند. نامهای دیگر خوشه ی پروین: کارتیکیا: خدای هندوی مردانگی و جنگاوری. او فرمانده ی سپاه خدایان است و از جرقه ای جادویی که توسط شیوا خلق شده بود متولد شد. مائو: سر پرموی ببر سفید باختر.(چینی) کیما: خوشه.(عبری) ثریا: خوشه.(عربی) هوکی بوشی:خیسی رنگ برروی آسمان(تحت الفظی).نقاشی ستارگان.( ژاپنی) آلکر: انسان به وسیله ی اهریمن رنجور و پریشان شده بود.تانگری آلگن خدای خالق ترکی ارواح آسمانی را در آلکر- محل خوشه ی پروین- ملاقات کرد و درآنجا این مشکلات رابا فرستادن فرشته ای به عنوان اولین شمن حل کردند. برای قبایل چادرنشین ترک خوشه ی پروین هم منبعی برای آرامش بود و هم نقطه ی اصلی برای ارتباط با قلمرو خدایان بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:59 PM توسط Nikita |
سلام به همگی خوشحالم که مطالب وبلاگ مورد توجهتون واقع شده.اول از همه با عرض پوزش باید بگم که درمقدمه ی پست اول اژدها اشتباها همبه به در اسطوره ی گیلگمش رو به عنوان اولین اژدها معرفی کرده بودم.همین جا از همگی معذرت می خوام و به عرضتون میرسونم که اولین اژدها تیامات اژدهای بی نظمی ازلی در اسطوره های بابلی بوده.امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید.اینم آخرین پست معرفی انواع اژدها: هايدرا: اژدهايي است كه داراي چندين سروگردن است و ممكن است بال يا پا نداشته باشد. در اساطير يونان هركول با هايدرايي بزرگ با هشت سر مبارزه كرد.(در روايات مختلف بين شش تا نه سر براي اين هايدراي خاص تعريف شده.) هر بار كه يكي را با شمشير قطع مي كرد دو سر ديگر به جاي آن در مي آمد. بالاخره آن را از بيخ و بن با مشعلي سوزاند تا سر ديگري نتواند رشد كند. همچنين جيسون يك هايدرا را براي به دست آوردن پشم زرين به قتل رساند. آمفيتر: اين نوع اژدها تنها دو بال دارد كه مانند بال پرندگان پردار است. بدنش مارگونه و كشيده است ودر انتهاي دم نيز چند پر دارد. معروف ترين نوع آمفيتر كوئتزل كوتل خداي مارشكل پروبال دار در تاريخ مكزيك. دانشمندان تصور مي كنند كه افسانه ي كوئتزل كوتل با پرنده اي به نام كوئتزل شروع شد. پرنده اي درخشان و سبز رنگ كه دمي پردار با طولي بيش از دو پا داشت و وقتي به پرواز در مي آمد شبيه به ماري بالدار و درحال پيچ و تاب به نظر مي رسيد. واي ورن: دو بال و دوپا دارد.گاهي با چنگال هايي برروي بال ها تصوير مي شود كه نقش دودست ديگر را ايفا مي كنند. واي ورن گاهي با نيشي تيز و فلش مانند و انباشته از زهر در انتهاي دم تجسم مي شود. به نظر مي رسد كه افسانه ي واي ورن از اروپا آمده باشد. تاريخچه ي اين موجود خيلي مشخص نيست. تاريخچه ي آن ظاهرا با اژدهاي چهار پا آميخته شده است. واي ورن به عنوان نشان هاي خانوادگي نجبا و بر روي سپرها و پرچم ها به مدت هزاران سال نقش شده و نماد قدرت محسوب مي شده. يكي از معروف ترين واي ورن ها ورميتراكس در فيلم اژدها ي قاتل است. ليندورم: اين اژدها دوپا و بدون بال است و معمولا دمي عظيم دارد.گفته مي شود كه ليندورم ها به وسيله ي ماركوپولو هنگامي كه از آسيا ي مركزي مي گذشت كشف شده اند. او آنها را اينگونه توصيف مي كند: چابك تر از آنكه بتوان ديد. براحتي قادر است مردي را از روي اسبي تندرو پايين بكشد. دراکو: صورت فلکی اژدها که نماینده ی انواع اژدها از بین النهرین و شرق دور گرفته تا یونان و آمریکای جنوبی. در واقع این صورت فلکی به جای داشتن اسطوره ای مخصوص به خود نماینده ی موجودی اسطوره ای در سرتاسر جهان است. پایان
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 7:44 PM توسط Nikita |
تقديم به دوستان ستاره شناسم كه به اتفاق هم طي دو سال ژرف ترين لحضات زندگيمان را در عمق فضا تجربه كرديم. مراحل تشكيل سياهچاله ي انساني: اين گونه سياهچاله ها تنها در هنگام افسردگي و غم بيش از حد به وجود مي آيند. مرحله ي ابتدايي تشكيل آن به دو گونه است: در ابتدا فرد ضربه ي عاطفي سخت و ناگهاني متحمل مي شود يا غم و اندوه در مدت زماني طولاني درون وي جمع مي شود. در مرحله ي بعد تجمع غم و اندوه وارده احساس بي خودي بي مصرف بودن و پوچي مفرط را به فرد مي دهد. در مرحله ي سوم اين احساس همچون وزنه اي سنگين بر انسان فشار آورده چگالي او را بالا مي برد و سبب رمبش وي به درون خود مي شود و سپس در مرحله ي چهارم حفره اي درون قلب پديد آمده و اندوه و تمام مسائل غم انگيز و دركل هر چيزي كه اندوهناك باشد را به درون خود مي كشد و پس ازآن زندگي و هستي فرد را نيز به درون كشيده و انسان را نابود مي كند. به طوري كه حتي اطرافيانش هم وجود وي را فراموش مي كنند. البته اين پديده مسري نيست و تنها براي فرد مبتلا شونده مضر است اما حتي در مراحل اوليه هم هيچ راه علاجي ندارد. تنها سرعت وقوع مراحل آن متفاوت است كه آن هم به شخصيت افراد بستگي دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 3:37 PM توسط Nikita |
اژدها موجود افسانه اي و قدرتمندي است. با اينكه گفته مي شود خواستگاه آن از چين بوده اما شواهد تاريخي نشان مي دهد كه اولين اژدها همبه به يا خمبه به در اسطوره ي گيلگمش و در بين النهرين بوده.در شرق غالبا موجودي نيك صفت اما در غرب مظهر شر و نيروي شيطاني بوده. همچنين در ايران نيز در اكثر مواقع موجودي شرور شناخته شده همچنان كه در هفت خان رستم شاهد كشته شدن اژدها به دست رستم هستيم. جالب ديدم كه به عنوان اولين موضوع از ساطير مطالبي رو در مورد اژدها كه اتفاقا به ندرت از آن ياد مي شود بنويسم.
اژدهاي شرقي: اژدها در شرق خوب مهربان و باهوش ترسيم شده. در نخستين شكل خود برروي ظروف تشريفاتي مفرغي از چين و مربوط به سلسله ي شانگ- چو به عنوان اژدهاي كوآي از آن نام برده مي شود. اما هيچ ارتباطي با لونگ اژدهاي سنتي چين ندارد. لونگ به عقيده ي برخي از تمساح هايي نشات گرفته كه سابقا در رود يانگ- تسه و ساير رودهاي چين مي زيستند. چهار نوع اژدهاي لونگ وجود دارد: تين لونگ: اژدهاي آسماني كه از جايگاه هاي خداوند حفاظت مي كند. شن لونگ: اژدهاي روحاني كه باد و باران را كنترل مي كند. تي لونگ: اژدهاي زميني كه رودخانه ها و آب را بر روي زمين كنترل مي كند. فوتس لونگ: اژدهاي زيرزميني كه نگهبان پرتگاه ها و فلزات و جواهرات است. هر كدام از اين اژدهاها به طور جداگانه رودهاي شمال.جنوب.شرق و غرب را كنترل مي كنند و فرمانده ي تمام آن ها چين تانگ كبير است كه خونين رنگ است با يالي آتشين و نهصد پا ارتفاع. در تاريخ چين اژدهاي پنج پنجه اژدهاي سلطنتي است و سمبل قدرت. معمولا زرد رنگ است. اگر كسي به غير از امپراطور لباسي با نقش اژدهاي پنج پنجه مي پوشيد مجازاتش مرگ بود. اژدهاي غربي: اين اژدها بدني كشيده و دراز. پوستي فلس دار. چهار پاي قوي. دو بال خفاش مانند. سر مثلث شكل و گردني بلند دارد و دمش فلش مانند است. گاهي با نفسي آتشين تجسم مي شود. گونه هايي ازآن ها قدرت تغيير شكل خود را دارند و گروهي ديگر توانايي تغيير رنگ بدنشان رادارند.ماهي يك بارغذا مي خورند و طعمه شان گوسفند گاو نر و حتي انسان است.(در افسانه ها آمده كه دوشيزگان باكره را ترجيح مي دهند.) مي توانند هر رنگ يا چندين رنگ باشند بستگي به نژادشان دارد. در هنر مسيحيت اژدها يكي از اشكال شيطان است. از آنجا كه در زبان لاتين دراكو هم به معناي اژدها و هم به معناي مار است شيطان را به يكي از اين دوصورت نشان مي دهند. اژدهاي غربي بيشتر مواقع به صورت اهريمني بدجنس و تشنه به خون تجسم مي شود. همچنين تصور مي شود كه آنها گنج هايي بزرگ از طلا و جواهرات در لانه هايشان مخفي كرده اند. داستان هاي ديگر بيان مي كنند كه خوردن قلب اژدها به انسان قدرت فهم و هوش بالايي مي دهد. خوردن زبان آن به فرد اين توانايي را مي دهد كه در هر مباحثه اي پيروز شود و ما ليدن خون اژدها بر روي پوست فرد را از زخم خنجر محافظت مي كند. افسانه اي ديگر به كنت دراكولا باز مي گردد و بيان مي كند كه وي پسر اژدها يا شيطان است. وايكينگ ها سر اژدها را بر دماغه ي كشتي شان داشتند و معتقد بودند كه هوش و ذ كاوت را به جنگجويانشان مي بخشد. امروزه پرچم كشور ولز هنوز اژدهايي قرمز را بر زمينه اي سبز و سفيد دارد و اژدهاي قرمز سمبل قدرت ملي شان محسوب مي شود. ادامه دارد...
اگر از اين مطلب خوشتون اومده حتما تو قسمت پيشنهادات برام بنويسيد تا ادامشو آپ كنم اگر نه همين جا مطلبو تموم شده حساب كنيد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:5 PM توسط Nikita |
اين روز ها كمتر افسانه هاي كهن مورد توجه واقع مي شوند. شايد پوسته ي خشك واقعيت امروزي نيازمند قهرمانان واساطيري بهتر و والاتر از هنرپيشگان و خوانندگان و ورزشكاران باشد. درگذشته در قبايل بدوي عملكرد اساطير اين گونه بود كه با زبان استعاره افراد قبيله را با اجتماع پيوند و تطبيق دهند.اساطير طي صد سال و يابيشتر شكل مي گرفتند و فرهنگ وآداب و رسوم قبايل را به وجود مي آوردند.امروزه آنقدرتغييرات سريع رخ مي دهند كه شكل گيري اسطوره غير ممكن است. مراسمي كه با نياكانمان پيوندي روحي ايجاد مي كردند و راهنماي چگونه زيستن محسوب مي شدند امروزه تنها جنبه اي نمايشي و سرگرم كننده دارند. تفريحات و سرگرمي هاي دنياي مدرن امروزي آنقدر گسترده و متنوعند كه كمتر به مخرب بودن آنها توجه مي شود. اسطوره ي جوانان ضدقهرمانان آنارشيستي بازي هاي كامپيوتري هستند كه شغل شان تجارت اسلحه ومواد مخدراست. از طرفي خود جامعه فرد را از اين اعمال باز ميدارد. در نتيجه جامعه دچار نوعي تناقض دروني مي شود و فرد دست به اعمال قهرآميزي ميزند كه برخلاف هنجارهاي اجتماعيست. با آنكه جوامع بشري درگذشته ساختاري ساده تراز اكنون داشتند اما اين توجيهي براي نداشتن اسطوره اي امروزي نمي شود.در گذشته تاكيد بر اتحاد واجتماع بود وجاي خاليه نبوغ و استعداد فردي به سختي احساس مي شد اما امروزه درست عكس آن جريان دارد.فردگرايي رواج پيدا كرده است. اين طور به نظر مي رسد كه هيچ گاه نمي توانيم حد وسط را طي كنيم درست مانند اين است كه بر روي صفحه اي متحرك قرار داشته باشيم و هر بار از يك سوي آن سقوط كنيم. اسطوره اي كه امروز به آن نياز داريم اسطوره اي است كه هم نبوغ و استعداد فردي را حمايت كند و هم آن را به طرف به كارگيري صلح ميان جوامع و ملل مختلف سوق دهد در نتيجه به اسطوره اي جهاني نيازمنديم. نه تنها صلح بلكه بي هدفي نيز يكي ديگر از معضلات جوامع امروزيست كه در جامعه ي ما تاحدودي به بيكاري مربوط مي شود.اين مسائل در ايران هم دير يا زود به نقطه ي اوج خود مي رسد.آرمان هاي اجتماع علاوه بر تحقق نيازهاي واقعي جامعه هميشه نيازمند چاشنيه ماوراء طبيعه بوده وهست. مردم براي زندگي نيازمند ايمان و باور هستند. اين كه ما تنها نيستيم و حامي نگهدار ماست. به وجود آوردن اسطوره اي مطابق با خاسته هاي امروزي با در نظر گرفتن امكانات ارتباطي مختلف و شكل گيري دهكده ي جهاني و نزديك تر شدن روابط كشورها كاري بس دشوار است. اهداف نيازها وعقايد وسيع كشورهاي مختلف سبب پديد آمدن اختلاف مي شود. در ميان باورها و خواسته هاي گوناگون ملت ها خلاء اسطوره اي كلي به سختي احساس مي شود. زماني كه دولت ها دم از صلح مي زنند و شهرها به كلان شهرها تبديل مي شوند پس اتحاد به امري ضروري تر از گذشته بدل مي شود و اسطوره پيام آور آن است.(اگر توجه كنيد شعار اتحاد ملي و انسجام اسلامي كه از آغاز سال جديد تا كنون در همه جا آن را مشاهده مي كنيم به منظور محكم نگاه داشتن پايه هاي همين حكومت است!). شايد صلح جهاني كمي متوقعانه و آرمان گرايانه باشد اما از دولت هايي كه ادعاي متمدن بودن دارند زودتر از اين ها انتظار اتحاد مي رفت! تفكر در مورد وضع كنوني جهان انسان را به اين فكر وا مي داردكه شايد هيچ گاه متمدن نبوده و تنها بربريت خود را از قالبي به قالب ديگر تغيير داده است.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 6:11 PM توسط Nikita |
سكوت. سكوت زمزمه وار درونم ذهنم را به پرتگاه جنون مي كشاند. چگونه اين مار. اين افعي زخمي را آرام كنم؟ از خودم حرف ميزنم. از خود درونم.از احساسات و افكار ديوانه واري صحبت مي كنم كه انسان را به نيستي مي كشاند و تبديل به پوسته اي توخالي مي كند. افكاري كه مانند كرم هاي لزج سياه و ريزي آرام آرام مغزم را از درون مي خورندو شگفتا كه همچنان باقي مانده اي براي خوراكشان وجود دارد! به كجا پناه برم از اين هيولاي نا آرام؟ هيولايي كه نيمي از خميره و وجودم را تشكيل مي دهد. چگونه اين موجود سركش و زخم خورده را رام كنم؟ گوبي گفت:مرده شور هرچي كتاب قديمي است.من هر روز كتاب و نان تازه مي خواهم.طبيعت نيز از همين قانون پيروي مي كند ورنه هر روز ابلهي تازه ارزه نمي كرد. هارلي شام انسان چگونه زندگي مي كند؟با از ياد بردن انسان بودن. جرالد برنان زندگي چيست؟يك ديوانگي.زندگي چيست؟يك توهم.يك سايه.يك قصه و بزرگ ترين نيك بختي بي ارزش است چون زندگي همه روياست… كالدرون دلاباركا كار دنيا به اينجا كشيده است گاوها روي سيم هاي تلگراف مي نشينند و شطرنج بازي مي كنند طوطي در زير دامن رقاص اسپانيايي مثل شيپورچي سر فرماندهي آواز حزين مي خواند و توپ ها از بام تا شام مويه مي كنند اين همان دشت اسطوخودوسي است كه جناب شهردار هنگامي كه چشم خود را از دست داد از آن سخن مي گفت فقط آتش نشاني مي تواند كابوس را از اتاق نشيمن بيرون كند اما شيلنگ ها همه از بين رفته اند هولسن بك
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:3 AM توسط Nikita |